منو تودرگذرتند بادحادثه ها
هزاربارارج وعزیزخواهیم شد!!!
نگفتمت تنها مرو شب در کمین نشسته
نگفتمت با من بیا تا سرزمین خورشید که رنگ فم بر قامت این سرزمین نشسته؟اماده شو ای همسفر که بر خطر بار دگر پا بنهیم به یکدگر بار دگر دست یگانه ای بدهیم کن رها بازوی در بند مرا پای در بند دماوند مرا خیزو چیره شو بر خطر فکر چاره کن همسفر
تو خرا ب من الوده مشو غم این پیکر فرسوده نخور
قصه ام بشنووازیاد ببر قهرمن قصه ی بیهوده نخور
توسپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم توبه هرجا درپناهی من بدنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی من غروبی نا امیدم...
توسپید ودل سیاهی من سیاه دل سپیدم
نه قراری نه دیاری که بران روی بگذارم به چه شوقی به چه ذوقی دگراین ره بسپارم چه امیدی به سپیدی
که به رنگ شب تار است؟؟؟
گنه تو بی گناهی بیگنه غرق گناهم!!!
با چشای بی فروغ میون راست و دروغ
خودمو گم میکنم توی این شهر شلوغ
صدای زنجیر تو گوش م میخونه تو داری از قافله جا میمونی سرتو خم کن که درا وا میشن تو داری پشت کنکور میمونی من میخوام مثل همه ساده زندگی کنم چادر موندنمو ه رجا خواستم بزنم تو این دریا نمیخوام نهنگ کوری باشم پشت این درهای باز علی کنکوری باشم...
