تبليغاتX
خوب گوش کردن را یاد بگیرید






خوب گوش کردن را یاد بگیرید

ای كه نیست گریزگاهی جز سوي تو!

 می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود. وقتی پدر وارد منزل شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.

پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.

پسر دید:

اوضاع خیلی بی‌ریخت است

همه‌ی درها هم بسته است

وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد...

شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید.

«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله». هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.


مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/11ساعت 0:21 توسط سامی|

حسین پناهی 
 
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم 
 
اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند**دیگر گوسفند نمیدرند**به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند.
 
ميداني ... !؟ به رويت نياوردم ... !  از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما " فهميدم پاي " او " در ميان است
 
اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود.

این روزها به جای" شرافت" از انسان ها  فقط" شر" و " آفت" می بینی

راســــــتی،دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خـــــــوب 

می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری
نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 21:48 توسط سامی|



مـــادر ...
دنیا چطور زمین خوردنت را تحمل کرد؟
آبها چطور از شرم آب نشدند؟
زمین چطور سختی اش را حفظ کرد؟
وقتی سیلی خوردی..فرشته ها چه گونه جلوی خود را گرفتند تا سپر بین تو و دست نشوند؟
آفرینش این همه صبر را از کجا آورد؟
دردانه خدا...دلیل خلفت ما...
 
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 0:8 توسط سامی|


یا علی رفتم بقیع اما چه سود / هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود


یاعلی قبر پرستویت کجاست / آن گل صدبرگ خوشبویت کجاست


هر چه باشد من نمک پرورده ام / دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 23:37 توسط سامی|

دو خلبان نابینا

 
دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند
در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد
اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند
در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه
نوشته شده در جمعه 1391/01/25ساعت 20:55 توسط سامی|


زندگی را نخواهیم فهمید اگر
از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی رابچینیم خاری در دستمان فرو رفته است.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر
دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی
بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر
عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد وحرکت اشتباهی انجام داد.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر
دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی بهدست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر
دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری مابی‌نتیجه ماند.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر
همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل
که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر
فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و ازدل‌ بستن بهراسیم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر
همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یاچند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در
دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد.
شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند.
گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان
کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلیدصدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همینزمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما باتوانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم
نوشته شده در جمعه 1391/01/25ساعت 20:36 توسط سامی|

سلام اي مادرهستي وسلام برتو ياقوت پنهان بقيع


مدينه نه گذشته را ونه امروز ونه فرداهارا ، نميتواند فراموش كند، روزي كه زاده شدي روزي كه مظلومانه درمقابل فرزندانت وحيدر كرار پهلويت شكست وصورتت نيلي شد وروزي كه غريبانه رفتي ،نه مدينه تورا فراموش نمي كند ، نمي تواند كه فراموش كند ،چرا كه فراموشي تو يعني از دست دادن همه تاريخ ، وحجاج امروز، بزرگترين شاهدان اين ادعاست ،كه ميگويند غريبي ومظلوميت مدينه با هر زائري سخن ميگويد وگويا هنوز تورا مي بينند كه چگونه درب سوخته به پهلويت اثابت نموده وچگونه در دل سياهي شب دفن مي شوي ، آري فاطمه جان هستي تاريخش را از كوچه هاي مدينه ثبت نموده ، واصلا الفبا را از همين كوچه بايد نوشت ، از (الف) كه اسارت است، و(ب) كه به دنبال شوي خود دويدن و(س)سيلي خوردن ،و(ش)شهادت ،تا(ي) كه به يغما بردن ،نه فدك كه به يغما بردن امامت وولايت است ، آري فاطمه جان مي دانم كه از بي حرمتي هايي كه به شيعه مي شود وشهادتهايشان در پيشگاه خدا شكوه ميكني اي عزيز رسول تو خود مي داني درخت اسلام فقط باخون شيعه زنده است وما نيز آماده اين شهادتها ئيم ، به اميد ظهور فرزندت حضرت مهدي عج وانتقام از كفار ووهابيت آين مقلدان محمد ابن عبدالوهاب شرابخوار

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 21:27 توسط سامی|

ياس علي


ياس يعني يک بغل خاطره ها
قصه ها اما بسي ناگفته ها

ياس يعني بوي خوب خواستن
ياس يعني يک بغل برخاستن

ياس يعني انتها ، آغازها
بي دلي در کوچه ها ، در باغها

ياس يعني عاشق و معشوق و عشق
يا س يعني کوچ کردن سوي عشق

ياس يعني کوره سو سوي اميد
در دل خسته دلان بي اميد

ياس يعني يک غم بي شادي
در کنــــــــــــــار دريا بي آبي

ياس يعني پهلوي بشکسته در
خواب رفته غيرتها آهسته تر

ياس يعني ميخ ظلم در کام وفا
زخمي خسته دلِ جور و جفا

ياس من ، آهسته تر اشکت بريز
پشت در بنشسته آن يار عزيز

ياس من ، غيرت در او موجي زند
ذوالفقار، در درد خاموشي زند

ياس من ، خاري درون چشم اوست
استخواني در گلو و فم اوست

ياس من ، کمتر تو غم ابراز کن
چشم خود بر عاشقانت باز کن

ياس من ، غم بر دل ياران مکن
بيش از اين آتش بر اين هجران مکن

ياس من ، مولا کلامش خامُش است
عشق من ، گويا درونش آتش است

ياس من ، اشک تو جانش مي برد
عشق تو ، هستي به کامش مي برد

ياس من ، بي تو علي تنها و تنها مي شود
در حريم ياد تو از درد منها مي شود

ياس من ، اورا تسلي مي دهند ؟!
يا به دور از کين تشفي مي دهند ؟!

از غم تنهائيش در شادي و سرور
از ني بيماريش مست غرور

جز تو آخر کيست يار و ياورش
درد نوش و دردمند و همسرش

در ديار راد مردي مانده است
از ديار ناکسيها خسته است

راد مردان هم رهان کوي او
کمترينان دشمن بدخوي او

ياس من ، گر مي روي بي او مرو
جان مولا ، تنهاست او ، بي او نرو

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17ساعت 21:19 توسط سامی|

مفهوم خانواده

 

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم
اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام.
دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟!

کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی با اخم به او گفتم: "اه ! ازسرراه برو کنار" قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم ...

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی !
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.
آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی ...
او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه
هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه بود که احساس حقارت کردم و بی امان اشکهایم سرازیر شدند.

آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم ... بیدار شو کوچولو، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟
گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم. نمی بایست اونجور سرت داد می کشیدم
دخترم گفت : اشکالی نداره مامان چون من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو ...

کوچولوی من ادامه داد : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگل هستن. میدونستم دوستشون داری، مخصوصا آبیه رو ...


آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکت یا موسسه ای که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشین جدیدی می آورد؟
اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد؟
و به این فکر کنید که ما خود را عجیب وقف کار میکنیم و به خانواده مان آنطور که باید اهمیت نمی دهیم!

چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !
اینطور فکر نمی کنید؟!
به راستی کلمه "خانواده" یعنی چه ؟!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/16ساعت 23:20 توسط سامی|

میمون ها و کلاه فروش


کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست!
بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ...
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم همان کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند!
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!

نکته : رقابت هیچگاه سکون نمی شناسد

 


نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/16ساعت 23:13 توسط سامی|

مورچه و سلیمان


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...

چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/16ساعت 23:11 توسط سامی|

این مطلبو حتما بخونید خیلی این مطلبو دوست دارم امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد.

کاش زندگی ام رنگ تو را بگیرد

خدایا ! تو در آن بالا بر قله بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟

ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟
ای که همه هستی از تو است ، تو خود برای که هستی؟
چگونه هستی و نمی پرستی؟
چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟
نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟
ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانائی !
چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ،
بپرستی ،
بر دامنش به نیاز چنگ زنی ،
غرورت را بر قامتش بشکنی ،
برایش باشی ، نمی آفرینی؟
چرا چنین نمی کنی ؟
مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم ؟
خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی ؟!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/09ساعت 23:22 توسط سامی|

جمعه های انتظار



چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی


چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم . نه !

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر نه ! غروب شد نیامدی
نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/09ساعت 22:43 توسط سامی|


دلم از پونه ها سیر است آقا

هوای شهر دلگیر است آقا
کسی فانوس گلها را شکسته
نمی آیی مگر؟ دیر است آقا....


اللهم عجل فی فرج حبیبنا اباصالح المهدی(عج)

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/09ساعت 22:38 توسط سامی|

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرتِ «قابیل»
گشت آلوده به خون حضرتِ «هابیل»
از همان روزی که فرزندانِ «آدم»
صدر پیغام‌آورانِ حضرتِ باریتعالی
زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود.
 
از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون «دیوار چین» را ساختند
آدمیت مرده بود.
 
بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت.
 
قرن ما
روزگار مرگِ انسانیت است
سینۀ دنیا ز خوبی‌ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است
صحبت از «موسی» و «عیسی» و «محمد» نابجاست
قرن «موسی چمبه»هاست
 
من که از پژمردنِ یک شاخه گل
از نگاهِ ساکتِ یک کودکِ بیمار
از فغانِ یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
 
صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست
وای، جنگل را بیابان می‌کنند
دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جانِ انسان می‌کنند
 
صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست
فرض کن مرگِ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
صحبت از مرگِ محبت، مرگِ عشق
گفتگو از مرگِ انسانیت است.

فریدون مشیری
نوشته شده در جمعه 1391/01/04ساعت 21:15 توسط سامی|

کوچه

 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
 

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:
 

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.
 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ «از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

 

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
نوشته شده در جمعه 1391/01/04ساعت 20:27 توسط سامی|

متن ترانه ي يار دبستاني من

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کن

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

نوشته شده در جمعه 1391/01/04ساعت 19:49 توسط سامی|

چگونه فراموش کنم تو را؟؟

چگونه فراموش کنم تو را ؟؟

که خیالت و زمزمه هایت همیشه با من است .
که سایه ات و خیالت همیشه در خیالم بوده است .
چگونه فراموش کنم تو را ؟که با تپش های قلبت زیسته ام
که برای همیشه بودنت به پروردگارم دعا کرده ام.چگونه
فراموش کنم تورا ؟که با تو همیشه وهمه جا نفس کشیده ام
چگونه فراموش کنم تورا ؟که با چشمان تو دمیده ام مهربانی را .
که پاسخ من به آغاز و پایان زندگی تو هستی


.


نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/03ساعت 13:58 توسط سامی|

عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر

به آینده لبخند بزنند . . .


نوشته شده در یکشنبه 1390/12/28ساعت 23:1 توسط سامی|

این آخرین مطلبی است که در سال 90 در وبلاگ میذارم به امید ظهور مهدی صاحب زمان در سال 91.

ان شالله همگی سال خیلی خوبی داشته باشید.


در فراق یار

سال‌ها رفت و دلم در تب و تاب است هنوز

نقش مستورى من نقش بر آب است هنوز

به طرب حمل مکن سرخى رويم که ز هجر

قلب آکنده ز غم ديده پر آب است هنوز

من کجا؟ يار کجا؟ طالع بيدار کجا

من اسير غم او، بخت به خواب است هنوز

دامنش گيرم اگر لطف خدا يار شود

ليک افسوس که اين قصه سراب است هنوز

سخت من طالب ديدار و تو غايب ز نظر

ز آتش هجر تو اين قلب کباب است هنوز

همچو يک قطره آبيم به درياى جهان

زندگى زودگذر، همچو حباب است هنوز





نوشته شده در یکشنبه 1390/12/28ساعت 16:34 توسط سامی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت